|
|
|
|
|
به نام خالق کلمه
و چه کوچک بود کلمه وقتی که می خواست از تو سخن بگوید.. به نام خالق کلمه.. گر ترا بر من مسکین نظر است اثارم از افتاب مشهور تر است سعدی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 20:17 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند« حافظ »اول كلمه بود و كلمه خدا بود . خدا عشق بود و خدا كه عشق بود اراده كرد كه خلق كندپس گفت « بشو »و آن انفجار بزرگ بوقوع پيوست (بيگ بنگ) و كاينات خلق شدند با ستارگان بيشمار و سيارات و حفره هاي سياه و كهكشانهاي بيشمار «هيجده هزار عالم خلق شدند »خداي سياره اي از سيارات را برگزيد آنرا مركز كاينات قرار داد و زمين ناميد …و زمين مركز كاينات شد . خدا فرشتگان را آفريد «جمعي به ركوع و جمعي به سجود» آنگونه كه خداي خواسته بود . از خيل فرشتگان گروهي را موكل ستارگان و سيارات و كل كاينات قرار دادتا نظم و گردش كاينات همانگونه بمانند كه خداي خواسته است خدا عاشق بود و اراده اش بر معشوق بودنش قرار گرفت . ارواح را آفريد .جمعي از آنان را بدست خود تطهير و پاكيزه گرداند . ارواح در دو صف شدند صف ارواح مطهر و صف ساير ارواح . خداي پرسيد:« نه آنكه من هستم خالق شما؟» جملگي پاسخ دادند:آري تو خالق ما هستي خداي گفت: پس منتظر بمانيد تا در جسم فرزندان بهترين مخلوق من بر روي زمين درآييد . خدا در دو روز زمين را به زيبايي آراستآنگونه كه گفته است: «هر چيزي را به نيكويي و زيبايي آفريده ام » كوه ها بر زمين استوار كرددرياها را جاري ساخت و جنگل ها را آفريد و سپس آسمانها را گفت: كه «بشوند» آسمانها خلق شدندسقفي برأي زمين پس موكليني گمارد بر ابرها … آبها … جنگل ها … بادها . خيل فرشتگان با حيرت مي نگريستند، از آن ميان يكي از چهار فرشته مقرب خدا جبراييل پر گشود بر روي زمين هر جا را نگريست زيبايي بودميدانست كه بايد بارها بر زمين بيايد كه هنوز هم مي آيد . خدا جنيان را بر زمين مستولي گرداندآنها خون ها ريختند و چهره زيباي زمين را آلودند . خداي فرشتگان مقرب و حارث را كه بر زمين حكم مي راند فرا خواند از آنان خواست كه بر زمين درآيند و مقداري خاك به درگاهش بياورند فرشتگان يك بيك به زمين آمدند با عجز و لابه زمين مواجهه شدند باز گشتند تا نوبت به عزراييل رسيد حضرت عزراييل نيك مي دانست كه عمرش به جان فرزندان مخلوقي خواهد بود كه خداي مي خواست آنرا خلق كند . از فرزندان آدم و حوا كه از جان آنها عزراييل جان مي گرفت . پس حضرت عزراييل به زمين آمد و خاك را نزد خداي برد خداي امر كرد به موكل ابرها كه ابرها را بياورد و بروي خاك بباراند . ابرها آمدند و بر روي خاك باريدند . خداي با دستان عاشقش به زيبايي گل آدم بسرشت و آدم را بصورت خود ساخت . فرشتگان با حيرت نگاه مي كردند . خداي به فرشتگاني گفت كه منتظر باشندتا دو به دو موكل باشند بر فرزندان آن مخلوق كه آدم مي ناميدش يكي در پس و يكي در پيش تا اعمالشان را مو به مو بنويسند . موكلين به صف شدند و منتظر . خداي از روح عاشق خود بر جسم آدم بدميدروح از سر وارد شد اجزاي بدن آدم به جنبش درآمدند …چشمها باز شدند گوشها باز شدند لبها جنبيدند پره هاي بيني به لرزش افتاد پاها و دستها و ساير اندام . پس آدم بپا خاست دستها را گشودو پنجه ها را مشت كرد و آنها را به سينه كوفت گويي از خوابي گران برخاسته . دستها را به اطراف تكان داد … وقتي يك دست را به كمر گذاشت ملايك ديدند كه آدم به شكل پيمانه اي شدهو خداي از خمخانه احديتش كوزه اي باده قرمز آورد و بر اين پيمانه ريخت . آدم تلو تلو خورد …مست از آن باده شد . خيل فرشتگان بودند اما آدم جز خداي چيزي نمي ديد مست از باده عشق خداي به رقص درآمد دور خود چرخيد « چرخ چرخ عباسي خدا من را نندازي»آدم مي چرخيد سماعي عاشقانه سر بسوي خداي و دستها گشوده رو به پايين مي چرخيد آنقدر چرخيد كه مدهوش شد . خداي بر آدم مي نگريستبر اين عاشق مست مي نگريست …فرشتگان در حيرت بودند چشمها از حدقه درآمده و دهانها باز نمي دانستند چه بگويند حيرت آنان را فرا گرفته بود . پس خداي بر آدم بر خاك افتاده نگربيست و گفت:« آفرين بر من كه چنين مخلوقي آفريدم »و خداي خرسند بود . و خداي فرشتگان را فرا خواند دور از چشم آنها بگوش آدم اسما و مخصوصا «اسم اعظم» را خوانده بود …پس به فرشتگان گفت كه اين است اشرف مخلوقات من بر او سجده كنيد كه او را بصورت خود آفريدم و او به تمام اسما آشناست و اسم اعظم را هم مي داند فرشتگان به سجده افتادند حتي فرشتگان مقرب الا شيطان كه منيتش بجوش آمده بود « من از جنس آتش هستم…من هفتاد هزار سال سجده تو را بجا آورده ام… من…من…من…من »شيطان از «من» گفت وخداي گفت : من گفتن فقط لايق خداي است و بس . پس از درگاه خداييش براند . شيطان به خود آمد ديد دچار مكر شده است .به خداي رو كرد و گفت: مرا دچار مكر خودت كردي . تو ميداني كه من هقتاد هزار سال سجده تو را به جا آورده ام تو ميداني كه من از او برتر هستمتو به من فرمان ندادي كه اگر فرمان مي دادي سجده اش مي كردم تو به من مكر كردي و خداي گفت: آري من مكارترينم . شيطان از درگاه رانده شد و كينه آدم بدل گرفت . آدم به باغ بهشت رفت تا از هر آنچه كه آنجا بود بخورد و بياشامد …و خداي كه تنها بود و هر چه را حتي اعضاي بدن آدم را جفت جفت آفريده بود، از جنس آدم جفتي برايش آفريد كه حوا ناميدش .حوا را نزد آدم فرستاد و گفت هرچه در بهشت است بخوريد و بياشاميد الا «ميوه درختي را نشان داد» اين ميوه .شيظان فهميد و در زماني «بگونه اي كه محمد علي نوشته است »به بهشت وارد شد و حوا را به خوردن آن ميوه فريفت . حوا از آن ميوه ممنوعه خورد و به آدم نيز خوراند . خداي خشمگين شد آدم به سجده توبه افتاد .صدها هزار سال سجده خداي را به جا آورد خداي او را بخشيد و گفت كه شما دو نفر بايد به زمين برويد . آدم پرسيد خدايا پس فرزندان ما چگونه ترا ببينند؟ خداي گفت: ما انسان را خليفه كرديم بر روي زمين ، ميكاييل را امر كرده ايم كه رابط باشد ميان فرزندان تو و حوا با درگاه خدايي ما و تو بايد پيام ما را به فرزندانت برساني كه خدايشان در حجاب استو اگر مي خواهند خداي را ببينند با نامش بذكر مدام بنشينند و عشق ورزي كنند ... برگرفته از کتاب : آدم و حوا نوشته: محمد محمدعلي
دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت با من راه نشين باده مستانه زدند آسمان يار امانت نتوانست كشيد قرعه كار به نام من ديوانه زدند جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانه زندند شكر ايزد كه ميان من و او صلح افتاد صوفيان رقص كنان باده شكرانه زدند آتش آن نيت كه از شعله آن خندد شمع آتش آن است كه در خرمن پروانه زدند كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 16:21 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
آزادي ؟ اگر منظورتان همانياست كه در كتابها آمده ،راهتان را اشتباه آمدهايد. برويد از سپيدار بلند سر كوچه مان بپرسيد كه به خورشيد نزديكتر است شايد او روزي از آن بالاچيزكي ديده باشد.
ا بلیس؛ «انسان» را سجده نکرد!شیطان شد... « انسان» اگر «خدا» را سجده نکند، چه خواهد شد؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 16:18 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
داشتم فکر میکردم چی میشد اگه دنیا این جوری بود: مثل یه کشتی بود که خدا ناخدای اون باشه...ما هم سرنشینان بودیم...مسافران این کشتی... مسافرا هر چقدر کار خطا انجام میدادن پاهاشون بیشتر میرفت توی دریا فرو ... همین جور بیشتر غرق میشدند ... اون وقت دیگه کمتر کسی کار خطا انجام میداد ... خدا همون موقع بهم جواب داد: دنیا همین الان هم همین شکلیه... فقط دریایی که تو گفتی رو شماها بهش میگین دنیا! بهش میگین زندگی! شما همینجور بیشتر تو زندگی غرق میشین ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 16:15 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
تابستان
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 16:14 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است تا روی زمین بوسه زند بر لبِ برگی هر برگ که در روی زمین است، بفکر است تا باز کند ناز و دود گوشة دنجی آنگاه بپیچند، لب را به لب همآنگاه بسایند، تن را به تنِ هم آنگاه بمیرندتا باز پس از مرگ، آرام نگیرند جاوید بمانند سر باز از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند: پاییز چه زیباست |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 14:13 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام , خداحافظ چیزی تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید تا بلكه باز شود این در گم شده بر دیوار... حسین پناهی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 13:26 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
رنگ سپید سقف اتاقم می توانم
دعوت کنم.
1.عنكبوت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 13:24 توسط دختر باران
|
|
||